بي هيچ رودي از رويا - پیروز
بي هيچ رودي از رويا
بي هيچ رودي از رويا
عبور ابر از نگاه
چون لقمه چشم گيري
در حسرت گشودن و
جار جاري آب هاست
بي ذورق هاي آشنا
كه مي گذرند
در كف خلوت كوچه ها
از دل چيزي نمي ماند
چشم كه مي چرخد
تنها ميراث اجسام است
شب هاي سال كه مي رسند
سينه به سينه خاك مي شوند
مرده و زنده
و لكه هاي سپيدي به آسمان مي آيند
و به سياهي يك سايه كه مي رسند
مي گريند
با هر آنكه
بي هيچ رودي از رويا
بر درياي خويش مي گريد .
پیروز
بي هيچ رودي از رويا
عبور ابر از نگاه
چون لقمه چشم گيري
در حسرت گشودن و
جار جاري آب هاست
بي ذورق هاي آشنا
كه مي گذرند
در كف خلوت كوچه ها
از دل چيزي نمي ماند
چشم كه مي چرخد
تنها ميراث اجسام است
شب هاي سال كه مي رسند
سينه به سينه خاك مي شوند
مرده و زنده
و لكه هاي سپيدي به آسمان مي آيند
و به سياهي يك سايه كه مي رسند
مي گريند
با هر آنكه
بي هيچ رودي از رويا
بر درياي خويش مي گريد .
پیروز


0 Comments:
Post a Comment
<< Home